|
كتابچه ای هستم ... در جاده ای طولانی ...
از كنار كتابچه هايی رد ميشوم ... و كتابچه هایی از كنارم عبور ميكنند ...
در جاده به سمت بالا در حركت هستم ...
نميدانم چرا حركت ميكنم ... شايد چون نميدانم چه كار ديگری ميتوانم انجام دهم ...
نميدام چرا به بالای جاده ميروم ... شايد چون ديگران را ميبينم كه به آن بالا ميروند ...
در راه به كتابچه ای برميخورم ...
با من هم صحبت ميشود ... ميگويد از اينكه كتابچه های ديگر را بخواند لذت ميبرد ...
با او هم صحبت ميشوم ... خودم را در اختيارش ميگذارم تا بخواند و لذت ببرد ...
او مرا ميخواند، و گاهی من او را ... با هم و در كنار هم به بالای جاده در حركت هستيم ...
هرگز تا به اين حد سرخوش نبوده ام ... به بالا ميرويم و او همچنان من را ميخواند ...
گاهی نيز من خودم را برای او ميخوانم ... غطلهايم را با هم تصحيح ميكنيم ...
هر لحظه كتابچه ای ارزشمندتر ميشوم ...ميرويم و ميرويم ... "دوستت دارم" من را ميخوانْد
كه به اين عبارت رسيد ...
جهت حركتش را عوض كرد ... همچنان بالا ميرفت اما در جهتی ديگر ...
به من خيره بود وازمن دورميشد ...
نگاهش را برگرداند ... حس كردم زير لب ميگفت من هم دوستت دارم ... ايستادم ...
توان حركت را نداشتم ... انديشيدم كه او من را ميخوانده تا به اين كلمه برسد ...
افتادم و به پايين سر خوردم ... برايم مهم نبود ...چشمانم را باز كردم ...
همچنان به پايين سر ميخوردم ... تقلايی كردم ...دستم را به شاخه ای گرفتم و از حركت
ايستادم ...ميخواستم ببينم چه بر سرم آمده ...
به خود نگريستم ... كمی از خود خواندم ... "دوستت دارم" ... "پايان" ...
او من را نخوانده بود تا به اين عبارت برسد ... من تمام شده بودم ...
او رفته بود كتابچه ی ديگری را برای خواندن و لذت بردن بيابد ... گويی شاخه خود را كنار
كشيد و باز به پايين سر خوردم ... بلند شدم ... ايستادم و به اطراف نگريستم ...
كتابچه ای من را بلند كرده بود ... به بالا ميرفت ... گفت با او همسفر شوم ...
نفهميدم چه در او بود ... توانی در من دوانده شد...ميتوانستم تا ميخواهم به بالا حركت كنم ...
با هم و در كنار هم به بالا در حركت شديم ...
ميگويد كه از خواندن كتابچه های ديگر بسيار لذت ميبرد ... غم مرا ميگيرد ...
او مرا سرخوشی بخشيده ... اما هنوز غمی دارم ... غم تمام شدنم ... اينبار هم او ميرود ...
راه زيادي را طی كرده ايم ... خودم را برايش ميخوانم ... ناگهان هر چه غم دارم بر من
میريزد ...ديگر نميخوانم ... نميخواهم برود ...حسی من را وادار ميكرد كه بخوان ...
برايش خواندم ..."دوستت دارم"...
من را رها كرد و در جهتی ديگر رو به بالا در حركت شد ...به من خيره بود و از من
دورميشد ... به دفعه پيش انديشيدم ... تا به اينجا پيش آمده بودم و تمام شده بودم ...
اينبار نبايد آنگونه ميشد ... جهتم را عوض كردم ...
"فصل بعد"....من تمام نشده بودم ...
|