تبليغاتX
Dele_Bi_Taghat
Dele_Bi_Taghat

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

زمزمه

86/03/29-0:50 -گلچهره

  

بسته بودم وقتي كه آمدي... با تو باز شدم...

 

خاك بودم... كوه كردي مرا...

 

تو مرا با ستاره آشنا كردي...

 

اشكهاي مرا تنها تو پاك كردي...

 

...و آرام در گوشم زمزمه كردي...

 

" غم مخور گل بانو؛

 

چشمهاي خدا هميشه باز است،

 

ستاره ها؛ چشمهاي خدا هستند.

 

و هميشه مي درخشند؛

 

حتي روزها كه همه فقط حرف خورشيد را باور مي كنند..."

 

لینک ثابت |

من و او ... با هم

86/03/28-18:28 -گلچهره

 

كتابچه ای هستم ... در جاده ای طولانی ...

از كنار كتابچه هايی رد ميشوم ... و كتابچه هایی از كنارم عبور ميكنند ...

در جاده به سمت بالا در حركت هستم ...

نميدانم چرا حركت ميكنم ... شايد چون نميدانم چه كار ديگری ميتوانم انجام دهم ...

نميدام چرا به بالای جاده ميروم ... شايد چون ديگران را ميبينم كه به آن بالا ميروند ...

در راه به كتابچه ای برميخورم ...

با من هم صحبت ميشود ... ميگويد از اينكه كتابچه های ديگر را بخواند لذت ميبرد ...

با او هم صحبت ميشوم ... خودم را در اختيارش ميگذارم تا بخواند و لذت ببرد ...

او مرا ميخواند، و گاهی من او را ... با هم و در كنار هم به بالای جاده در حركت هستيم ...

هرگز تا به اين حد سرخوش نبوده ام ... به بالا ميرويم و او همچنان من را ميخواند ...

 گاهی نيز من خودم را برای او ميخوانم ... غطلهايم را با هم تصحيح ميكنيم ...

هر لحظه كتابچه ای ارزشمندتر ميشوم ...ميرويم و ميرويم ... "دوستت دارم" من را ميخوانْد

 كه به اين عبارت رسيد ...

جهت حركتش را عوض كرد ... همچنان بالا ميرفت اما در جهتی ديگر ... 

به من خيره بود وازمن دورميشد ...

نگاهش را برگرداند ... حس كردم زير لب ميگفت من هم دوستت دارم ... ايستادم ...

توان حركت را نداشتم ... انديشيدم كه او من را ميخوانده تا به اين كلمه برسد ...

افتادم و به پايين سر خوردم ... برايم مهم نبود ...چشمانم را باز كردم ...

 همچنان به پايين سر ميخوردم ... تقلايی كردم ...دستم را به شاخه ای گرفتم و از حركت

ايستادم ...ميخواستم ببينم چه بر سرم آمده ...

 به خود نگريستم ... كمی از خود خواندم ... "دوستت دارم" ... "پايان" ...

او من را نخوانده بود تا به اين عبارت برسد ... من تمام شده بودم ...

او رفته بود كتابچه ی ديگری را برای خواندن و لذت بردن بيابد ... گويی شاخه خود را كنار

 كشيد و باز به پايين سر خوردم ... بلند شدم ... ايستادم و به اطراف نگريستم ...

كتابچه ای من را بلند كرده بود ... به بالا ميرفت ... گفت با او همسفر شوم ...

نفهميدم چه در او بود ... توانی در من دوانده شد...ميتوانستم تا ميخواهم به بالا حركت كنم ... 

با هم و در كنار هم به بالا در حركت شديم ...

ميگويد كه از خواندن كتابچه های ديگر بسيار لذت ميبرد ... غم مرا ميگيرد ...

 او مرا سرخوشی بخشيده ... اما هنوز غمی دارم ... غم تمام شدنم ... اينبار هم او ميرود ...

راه زيادي را طی كرده ايم ... خودم را برايش ميخوانم ... ناگهان هر چه غم دارم بر من 

میريزد ...ديگر نميخوانم ... نميخواهم برود ...حسی من را وادار ميكرد كه بخوان ...

 برايش خواندم ..."دوستت دارم"...

من را رها كرد و در جهتی ديگر رو به بالا در حركت شد ...به من خيره بود و از من

دورميشد ... به دفعه پيش انديشيدم ... تا به اينجا پيش آمده بودم و تمام شده بودم ...

اينبار نبايد آنگونه ميشد ... جهتم را عوض كردم ...

"فصل بعد"....من تمام نشده بودم ...

 

لینک ثابت |

هر كس ضميري در نقش خود است!

86/03/26-23:56 -گلچهره

 

منی بود

تو و او

او،او،او،

زمان به سادگی من خندید

ما شدیم

بازی ها کردیم

گریه ها

قهقهه ها

ولی تو و او

او،او،او

به شمایی گراییدید

منی بود

و دیگر شما!

خشک و بی روح سلام می کردیم

دست تکان می دادیم

به همین بک نگاه خوش بودیم

باز شما

آنهایی را بر گزیدید

از آن پس

منی شد

و آن هایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی

 

لینک ثابت |

86/03/26-23:42 -گلچهره

 

 

 

مي دوني؟


گاهي آسمون پر از ستاره است.


ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها  قشنگترو درخشانتره


اون ستاره ي: "تو"ي


من اسمشو گذاشتم "تو"


ميدوني:؟


وقتي با ستارهء تو حرف ميزنم....


وقتي بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم


هميشه ازم يه چيزي مي پرسه.


ميگه:دوستم داري؟ منم ميگم، دوستت دارم


ولي ديشب از من يک سوال ديگه پرسيد.


گفت:تو چرا هيچ وقت از من نمي پرسي  که: دوستم داري؟


منم ازش پرسيدم : تو چي؟ دوستم داري؟


ميدوني چي گفت؟ ... گفت: قلبتو بده !گفتم چه جوري؟


گفت : چشاتو ببند،يه نفس عميق بکش و خودتو رها کن


قلبت پرواز ميکنه و خودش مياد پيشم.


منم همون کاري رو کردم که ستاره گفت.


ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد.


ميدوني چي نوشته بود؟


نوشته بود: دوستت دارم


نوشته ستارهء "تو" رو قلبم موند . هنوزم هست.تاآخرم مي مونه


چرا؟....  چون بهم گفت: حقيقت هيچ وقت نابود نميشه


چون چيزي است که "بايد" وجود داشته باشه


واقعا زندگی آدما بیش از این نیست .

 

لینک ثابت |

گل آفتابگردان

86/03/26-20:17 -گلچهره

                                                                        

 

از همه جا خسته، به باغی رسيدم ...

باغ را از نظر ميگذراندم ... ناگهان دلم فرو ريخت ...

اين چه بود كه همچون بادی وزيد و غبارهای خستگی ام را پاك كرد و به

دوردستها برد؟ ...

نيمه ديگر روحم را در ميان باغ احساس كردم ... اين يك گل آفتابگردان بود ...

اين متعلق به من بود ...

صدايش كردم، توجهی نكرد ... خودم را به پايش انداختم، اما او فقط به بالا خيره

بود ... جلوی چشمانش ايستادم، اما انگار كه من نبودم نگاهش از من عبور ميكرد

 و همچنان به جايی خيره بود ...گريه كردم ...

گل آفتابگردان خستگی را از من رهانيده، اما غمی را در دلم جانشين كرده بود ...

نگاهش را دنبال كردم ... نگاهش به ابری ميرسيد، اما انگار ابری وجود نداشت ...

نگاهش از ابر عبور ميكرد ...

او به چيز ديگری خيره بود ... انتهای نگاهش را گرفتم ... چيزی آنجا بود ...

خورشيد ...

گل آفتابگردان من، خورشيد را متعلق به خود ميدانست ...

او براي خورشيد گريه ميكرد ... 

خورشيد رفت و شب شد ...

ديگر گل آفتابگردان من به جايی خيره نبود ... او پايين را نگاه ميكرد ...

خوشحال شدم و صدايش كردم ... همچنان نگاهش پايين بود ...

جلوی چشمانش و در امتداد نگاهش ايستادم ... چشمانش را بست ...

او من را نمیديد ...

فقط خورشيد را چشم در راه بود ...

به گل آفتابگردانم خيره بودم كه ناگهان نگاهش را بالا گرفت و به من خيره شد!! ...

 نه! ... او من را نگاه نمی كرد، خورشيد از انتهای جايی كه من نشسته بودم، در

 افق، داشت بيرون می آمد ...

همچنان براي گل آفتابگردانم گريه ميكردم ... 

گل آفتابگردان من همچنان برای خورشيد گريه ميكرد ...

غمگين، به آسمان نگريستم ... خورشيد را در ميان آسمان ديدم ...

خورشيد به من خيره بود ...به خورشيد خيره شدم ...اشكانش را پاك كرد ... 

خورشيد تا به امروز برای من گريه ميكرد .

  

لینک ثابت |

شكلات

86/03/22-0:11 -گلچهره

 

با يك شكلات شروع شد .

من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم .

من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد .

 ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست»

گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و

گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ»

گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده

مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم.

تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .»

خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار .

اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد .

 نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان

تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» .

 گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و

يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من .

باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست .

من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را

 مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي »

 و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ .

 مي گفتم «بخورش»

مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»


صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را

خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن

 وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا

 موقعي كه دوست هستيم » ...و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و

 مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»


يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است .

او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام .

او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند .

 مي خواهد برود آن دور دورها .

مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» .

من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد .

من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن»

يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق

 كوچكت» .

يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم .

 مي دانستم دوستي من «تا» ندارد .... مثل هميشه ....

 خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد !!.

 حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟


 

لینک ثابت |

86/03/21-23:42 -گلچهره

 

بسته بودم وقتي كه آمدي

 

با تو باز شدم

 

خاك بودم.....كوه كردي مرا....

 

تو مرا با ستاره آشنا كردي

 

اشكهاي مرا تنها تو پاك كردي

 

.... و آرام در گوشم زمزمه كردي:

 

  غم مخور گل بانو؛

 

چشمهاي خدا هميشه باز است،

 

ستاره ها، چشمهاي خدا هستند

 

و هميشه مي درخشند؛

 

حتي روزها كه همه فقط حرف خورشيد را باور مي كنند...

 

          

 

 

لینک ثابت |

ممنونم

86/03/15-19:14 -گلچهره

 

همه چيز دست به دست هم دادن تا من گذشته ها رو فراموش كنم و بيشتر به خودم و آينده فكر كنم

و من اينو مديون يه نفر هستم ......ازت ممنونم....  

مي خواستم يه جوري ازت تشكر كنم و حرفهام رو بهت بزنم، يه شب كه داشتم فكر ميكردم تا

چه جوري جملات رو كنار هم قرار بدم

تا بتونم با نهايت، با صداقت، با صراحت.....خلاصه با تمام وجود بهت بگم... ازت ممنونم....

 يه دفعه آهنگ (ممنونم) رضا صادقي

اومد به ذهنم ، خوب كه دقيق شدم ديدم تمام حرفهاي خودمه كه مي خواستم بهت بگم

ديگه دست ، دست نكردم و شروع به نوشتن متن شعر كردم تا واقعاَ بهت بگم...

ممنونم كه اجازه دادي با تو زندگي كنم....تويي كه نگران حال و روزم بيشتر از خود مني....

 

 

 ************************

 

 

بده دستاتو به من ، تا باورم شه پيشمي

                                                       

                                  ميدونم خوب ميدوني تو تارو پود وريشمي

 

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خندهء من

 

                                من چرا نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن!؟

 

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم

                                  

                                  ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

 

نميدونم چي بگم كه باورت شه جونمي

                                   

                                  توي اين كابوس درد ، روياي مهربونمي

 

ميدوني با تو پرم از شعر و ستاره

                                                

                                  ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره

 

ميدوني در تو اين خدا بوده

                                      

                                  كه تونسته گلِ عشق رو بكاره

 

وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز

 

                                 عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

 

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير ميشم

 

                                   نميدونم چي ميشه بد جوري گوشه گير ميشم

 

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت ميكني

 

                                    هر چقدر بد ميشم تو نجابت ميكني

 

هركجاي دنيا كه باشي با مني و در مني

 

                                     نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

 

ميدوني با تو.........

                              ميدوني بي تو..........

                                                               ميدوني در تو...........

 

 

لینک ثابت |

86/03/15-18:19 -گلچهره

بالاخره تصميم خودمو گرفتم.....

اين متن و واسه كسي مي نويسم كه خيلي در حقم بدي كرد و خوب جواب محبتهاي منو داد

ولي خدا رو شكر، خوشبختانه كسي وارد زندگيم شد كه تونست روي اين زخم دل مرهمي تازه بزاره و التيامي به اين دلِ شكسته و بي طاقت بدهد....

 

 *********************

 

دلم برات مي سوزه ، چشمام برات گريونه ، قلب منو شكستي برگرد برو ديونه

 

ديگه دوستت ندارم ، هيچ احساسي ندارم ، ديگه مثل گذشته هرگز دوستت ندارم

 

يادته رفتي منو تنها گذاشتي؟ ، گفتي از اول تو منو دوستم نداشتي!؟

 

يادته گفتي ميرم دنيا رو ميگردم؟ ، بهتر از تو پيدا مي كنم بر نميگردم!؟

 

پيدا نكردي...............

 

برگشتي كه چي بشه...؟!؟!.....برگشتي كه چي بشه...؟!؟!

 

لینک ثابت |

86/03/14-1:7 -گلچهره

 

 از دار دنيا منم و يه ستاره *** اونم كه مي خواد بره تنهام بزاره

 

هرچي كه مي گم نرو! فايده نداره *** مي خواد دلم رو به زانو در بياره

 

براي هرچي يه بهمونه مياره*** تا مي گم آخه...! مي گه آخه نداره

 

ميگم بيا تا يكي باشيم دوباره *** آهسته آروم مي گه نه! ، با اشاره

 

پيشش مي شينم تا بتونه دوباره *** گذشته ها رو باز به خاطر بياره

 

يادش بياد اين دلِ عاشق بيچاره*** تو دنيا چيزي نداره جز ستاره

 

پا مي شه ميره منو تنها مي زاره *** با رفتنش رو دل من پا مي زاره

 

از ابر چشمام بارون غم مي باره*** طفلي دل من كه شده پاره پاره

 

من بي ستاره همه عمرم تباهه*** روزهاي عمرم همه رنگ سياهه

 

دونه به دونه نفسهام بي ستاره*** حتي يه ذره بوي زندگي نداره

 

بي اون نميخوام ديگه زنده بمونم*** جز اون نميخوام واسه هيچكس بخونم

 

ميرم يه گوشه تك تنها بميرم *** شايد بتونم كمي آروم بگيرم

 

من بي ستاره همه عمرم تباهه *** روزهاي عمرم همه رنگ سياهه  

 

لینک ثابت |

86/03/11-21:58 -گلچهره

  

لینک ثابت |

جمعه نوراني

86/03/11-21:47 -گلچهره

  

  جمعه.........نور ظهور تو..........

 

  صورت اتاق را نوراني كرده است

 

و من بيقرار.......به انتظار، آسمان را نگاه مي كنم

 

و آه...........!

 

اي عدالت موعود!...... سر آغاز هرچه بود و نبود

 

" يٌسَّبح لله ما فِي السَمواتِ و ما فِي الاَرضْ..."

 

به خاطر خلقت نورت و كرامات ظهورت.

 

يا حجة  بن الحسن!

 

كي ميشود چشم عدالت به جمالت روشن؟!

 

جمعه......زمين دعاي فرج مي خواند....

 

قاصدك ها در آسمان به دنبال ردپاي سهيل مي گردند

 

و من در زمين به دنبال ردپاي تو!

 

وقتي بيايي قرص ماه را به دو نيم مي كني و به گرسنگان مي بخشي

 

جمعه.......زمين دعاي فرج مي خواند....

 

بوي انتظار مي پيچد و قاصدك ها بيدار ميشوند.

 

جمعه.......بوي ظهور مي آيد....

 

و من كنار گل نرگس نشسته ام تا مژدگاني بگيرم!

 

همه مي گويند:"دارا" انار دارد

 

دلم مي گويد: آن كه خواهد آمد

 

با "دارا" قصد مدارا ندارد!

 

جمعه......چشم انتظار....

 

به آسمان نگاه مي كنم

 

و آه.......!

 

ستارهء سهيل!..... "عَجِل عَلي ظُهوركْ"

 

جمعه.....شعر سپيدي است....

 

كه با حنجرهء منتظران هر هفته آواز مي شود

 

و دفتر كرامات تو با سرانگشت اميد..... باز...

 

يكي بود ، يكي نبود

 

زير گنبد كبود غير از خدا.........اما نور تو بود

 

و خوب مي دانم ، بي نور تو

 

سر نوشت زمين سياه، داستان ها ناتمام،

 

كلاغ ها سرگردان ، و ما......

 

در فصل (يكي نبود)..... نا نوشته مي مانديم.

 

اي موعود!

 

بي بهانهء ظهور تو ...... خداوند براي هميشه

 

كركرهء هستي را پا ئين مي كشيد!

 

شنبه....يكشنبه..... و نا گهان جمعه:

 

السلام عليك يا موعود!

 

دلم روشن است...

 

يكي از همين جمعه هاي آفتابي ، مي تابي

 

"لَبَيك!...... الَلهّم كُن لوليك..."

 

 

لینک ثابت |

86/03/11-18:53 -گلچهره

شايد يک جا از دوست داشتن را اشتباه کردم

 

شايد نفهميدم که نميشه دوست داشت.

 

 شايد تمام اشتباهاتم از همين نفهميدن ها باشه، هر چی که هست منو خسته کرده

 

  کم کم دارم باور می کنم که، نه! تنها بهار زيبا نيست بلکه يادآور تمام تنها يی ها و

 

 وابستگی هايی هستش که خودشون رو با فريب بهار زنده نگه داشتن.

 

 من خسته ام.....

 

 خسته از اين فريب ها، خسته از نگفتن ها، خسته از تمام باور های دوست داشتن،

 

من باور دارم که دوست داشتن از عشق برتر است...

لینک ثابت |

86/03/11-14:52 -گلچهره

 

 

 

             

 

 

من عاشق هيچ كس نيستم.

                                من عاشق غروبم.

                                                        عاشق نشستن و خيره شدن به غروب.

 

من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست.

                          

                                عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج.

 

                                                      

 من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم.

 

                                 عاشق گوش كردن به دلاشان.

 

                                                       عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان.

 

 من عاشق چرخ و فلكم.

 

                               عاشق نان و پنير و سبزي... آه كه چه حالي دارد.

 

 ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد.

 

                                      عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام.

 

                                  

            عاشق نگاه كردن به يك ستارهء چشمك زنم. عاشق بوسيدنم...من عاشقم...

 

 

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.