تبليغاتX
Dele_Bi_Taghat
Dele_Bi_Taghat

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

خواب ابدي

86/04/29-12:0 -گلچهره

 

  خيره شده بود به جايي كه نمي دونست كجاست...!

 شب بود،... سر درد هميشگي امانش رو بريده بود....افكارش آشفته بود...

 تصميماتي گرفته بود كه هيچكدوم از نظرعقل و منطق درست نبود

 ولي انگار يه كسي بهش مي گفت، كه بايد انجامشان دهي.........!

 توي ذهنش به همه چيزو همه كس فكرميكرد جز خودش؛....

 به مادرش كه هميشه نگرانش بود، به پدرزحمتكشش كه براي آسايش او

 از هيچ چيزدريغ نكرده بود، به خواهركوچكش كه بينشان وابستگي شديدي بود،

 به برادرش كه با وجود اينكه هميشه باهم اختلاف داشتند ولي آيندهء او برايش مهم بود،

 به مهربونش كه خيلي دوستش داشت،دوست داشتني كه با همهء علاقه ها متفاوت بود،

 به شبگرد كوچهء بارون زده اش كه يه شب تك تك فانوسهاي كوچه را شكست وبراي هميشه

 رفت و اون رو با كوچهء تاريك و سرد تنها گذاشت ...

  به دوستان خوب و وفادارش كه در لحظه هاي تلخ و شيرين كنارش بودند.

 آخه...چه جوري ميتونست دل از همهء آنها بكنه و رها بشه...؟!

 ....هميشه از تنهايي وحشت داشت....

 وقتي به ياد آورد كه ديگر فرصتي برايش باقي نمانده، بغض سنگيني كه

 راه گلويش را بسته بود شكست و گريه، ديگر مجالي براي فكر كردن به او نداد....

 آنقدر در تنهايي و درد گريه كرد تا خوابش برد.

 در خواب خود را ميان ستاره هاي چشمك زن ديد، به اطراف خود نگاهي انداخت،

 تا چشم كارميكرد ستاره بود و ستاره..........!

 احساس سبكي ميكرد به زير پاي خود نگاهي كرد از زمين خيلي فاصله داشت.....

 نا خودآگاه خندهء تلخي بر لبانش نقش بست....

 ديگر درد نداشت، تنها بود ولي ديگر نمي ترسيد،

 ديگر ذهنش مشغول نبود، حتي ديگر سوزش زخم كهنهء قلبش را حس نميكرد.

 در كنار ستاره ها با آرامشي خاص، دوباره به خواب رفت.......

  ........................... و او ديگراز خواب بيدار نشد..........................

        

لینک ثابت |

86/04/26-23:17 -گلچهره

 

 

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

 

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

 

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين...

 

 بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

 

 بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند. بزرگ شده ايم درد دل را

 

 به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد....

 

 

لینک ثابت |

شکست عشق

86/04/23-23:34 -گلچهره

 

 

  رفتم به دیدن او با یک عشق خدایی

  با یک سبد پر از گل درعین بی ریایی

                                  هرچه به در کوبیدم نشنیدم جوابی

                                 هر چه به در کوبیدم نشنیدم صدایی

  یکی یکی گلها رو با گریه پرپر کردم

  با چشمهای پر از اشک لحظه هامو سر کردم

                                در فکر پوچی عشق هوا کم کم تاریک شد

                                شب با سکوت سردش آروم آروم نزدیک شد

  شمعی پشت پنجره با دست او روشن شد

  روح سرگردون من مایل به ترک تن شد

                                دوتا سایه رو دیوار دوتا جام و نوشیدن

                              طعم نفس هاشون رو با بوسه ای چشیدن

  یکی یکی گلها رو با گریه پرپر کردم

  شعر شکست عشق رو تا خونه از بر کردم...

 

 

 

لینک ثابت |

گریزان

86/04/16-21:32 -گلچهره

 

امشب باز خواب از سرم پريده و بي خوابي به سراغ چشمانم راه يافته است.

از پنجره مثل هر شب آسمان را نگاه مي كنم، اما.... ماه شبهاي من پيدايش نيست.

مهربون درخشان من كجاست امشب؟.... بي ماه روي او شب من تارست.

نمي دانم خوابيده است يا همچو من شب زنده دار است!!؟

گريه كنان ز دوري و تنگي دل به خود ميگويم: امشب چرا بوسه اش ز لبم وا مانده است؟!

از چشمان خود ستاره مي بارم امشب، از آن رو كه دلم تنگ يارست.

آغوش من هلال صفت خواهد تا اورا چنان ستاره به بر گيرد.

اي چشم شب نخفتهء من بخواب امشب شايد كه روي او نگري در خوابت.

 

لینک ثابت |

86/04/15-1:33 -گلچهره

 

 

 

 

نمي دونم از كدوم ستاره مي بيني منو

چشماتو مي بندي و دوباره مي بيني منو

                                              پر بغض جمعه هاي ناگزير و بي صدا

                                              خيلي خستم باورم كن دنيا زندون برام

 

 

 

 

لینک ثابت |

مهر مادر

86/04/14-16:35 -گلچهره

 

لینک ثابت

86/04/09-1:5 -گلچهره

 

            

لینک ثابت

روي خاك

86/04/09-0:2 -گلچهره

 

بازهم عصر جمعه شد؛

عصر روز جمعه نمي دانم چه سري در خود دارد كه آدم گوشه گير ميشه،

دلگير ميشه از دنيا، دل رهايي مي خواد، رهايي از زندان سينه............

آسمان هم گرفته انگار مي خواد بباره، طبق معمول پنجرهء اتاقم باز است.

هواي دلپذيري است، دلم هواي شعر كرده است به سراغ كتابخانهء كوچك خود ميروم

چشمم بر روي كتاب فروغ ثابت مي ماند. خيلي وقت بود كه به سراغش نرفته بودم.

بازش ميكنم،  صفحهء۲۴ "روي خاك" ....وچه تناسب دارد اين شعر با حال و هواي عجيب

اين عصر جمعهء دلگير........

هرگز آرزو نكرده ام

يك ستاره در سراب آسمان شوم

يا چو روح برگزيدگان

همنشين خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمين جدا نبوده ام

روي خاك ايستاده ام با تنم كه مثل ساقهء گياه

باد و آفتاب و آب را

ميمكد كه زندگي كند

بارور ز ميل ، بارور ز درد

روي خاك ايستاده ام

تا ستاره ها ستايشم كنند

تا نسيمها نوازشم كنند

از دريچه ام نگاه ميكنم

جز طنين يك ترانه نيستم، جاودانه نيستم.

جز طنين يك ترانه جستجو نميكنم

در فغان لذتي كه پاكتر

از سكوت سادهء غمي ست

آشيانه جستجو نميكنم

در تني كه شبنم ست روي زنبق تنم

بر جدار كلبه ام كه زندگاني ست

با خط سياه عشق يادگارها كشيده اند

مردمان رهگذر:

قلب تير خورده

شمع واژگون

نقطه هاي ساكت پريده رنگ

بر حروف در هم جنون

هر لبي كه بر لبم رسيد

يك ستاره نطفه بست

در شبم كه مينشست

روي رود يادگارها

پس چرا ستاره آرزو كنم؟

..........

 

 

لینک ثابت |

86/04/08-23:18 -گلچهره

 

 

           

لینک ثابت |

86/04/08-11:55 -گلچهره

 

 

            

لینک ثابت |

مرگ

86/04/08-11:43 -گلچهره

                               

                                  به نام تغيير دهندهء، تغيير ناپذير

 شايد مرگ زودتر ازآرزوهايم به سراغم آيد و مرا در زير حرفهاي خاك فرو برد.

 مي دانم كه روزي بايد اين دنيا را ترك بگويم اما؛

        " زمين مي چرخد و زمان با گامهاي بلند مي گذرد وردپاي خستهء آن بر چهرهء

          زخم خوردهء زمين باقي مي ماند.

          ستارگان ِ شاداب بر زمين ِ اندوهگين چشمك مي زنند،... زمان مي گريزد،

          ولي هنوز قلب سياه و غمگين من است مه در پي ِ خستگيها به جست و جوي

          معناي واقعي ِ دوستي است.

          دوستي كه هرگز نيافتم و معناي واقعي ِ آن را هرگز كسي به من نياموخت."

 

 با گامهاي آهسته به سوي سرنوشت در حركت بودم، با همان گامهايي كه....؛

 گاه گاه طنين انداز وجودم بود و مرا از اوج بلندي به زمين سرسخت مي كوباند.

 با لرزش توأم از ترس،.... ترس از سرنوشت، و در راهي بس ناهموار با اندامي خسته و

 مأيوس و در پي ِ عشقي بي انتها، از پيچ و خم ها گذشتم.... از تمام جاده هاي نا هموار نيز...

 اما اكنون با تني كوفته و سري پر خيال و قلبي نا اميد از حركت باز ايستاده ام.

 انگار راهي از منجلاب و فساد و تباهي در مقابلم قرار گرفته است و مرا بازايستاده است.

 در افكارم چنين مي انديشم؛ كه آن جز خيالات مبهم چيز ديگري نيست.

 آيا زماني است كه ستارگان و تمام آسمانها و تمام كوهها بميرند، و مرا در زير بالهاي

 سرسخت خود خرد كنند؟...

 چنين مي انديشم كه مرگ بالاتر از همهء اينهاست.

 آري، زماني است كه همه چيز برايم پايان يابد و آنجاست كه افسوس گذشته را مي خورم.

 گذشته اي انبوه از كبروغرور، گذشته اي پرخيال، گذشته اي كه وقتي به آن مي انديشم

 قلبم به شمارش مي افتد...

  و آنجاست كه گونه هايم پراز اشك مي شوند و مي گويم؛....

 مي گويم؛ اي كاش باز زندگاني نويني را آغاز مي كردم و با تمام سختيها به ستيزه مي پرداختم.

 .............!      ولي افسوس........... 

            

لینک ثابت |

86/04/08-10:44 -گلچهره

 

شب بخیر آن شب تو، ترس و دلهرهء عجيبي به جانم انداخت.

ترسي كه انگار از زمان كودكي با من بوده است، اما اكنون اين ترس از حس تنهايي

منشأ ميگيرد...

گويي درآن ساعت ازآن شب تلخ كه همه درخواب بودند گوشهايم زمزمه اي را شنيدند؛

"...اين خداحافظي آخراست...! اين خداحافظي آخراست...؟!"

- خداحافط... شب توهم بخير عزيزم...-

به زبان آوردن اين كلمات براين سخت دشوار،همانطور كه براي تو سخت بود اينو از

حزن صدايت فهميدم...

وقتي گفتي: " گلم خداحافظ .."  به يكباره حس كردم درخلعي تاريك و وهم انگيز اسيرم،

پشتم لرزيد، قلب خود را تهي ديدم...

درهمين حال بودم كه گرمي قطرات اشك را كه از چشمانم جاري شده بودن حس كردم.

و بازاين گريه بود كه منو آروم كرد، ولي اينبار دستان پر از مهر تو نبودن تا اين قطرات

بر روي آنها بنشينند... پس اشكهايم غلتيدند وچرخيدن و بر روي كاغذي كه بار سنگين

نوشته هايم را تحمل مي كرد  فرود آمدند...

مهربانم، مي روي به سلامت به خدا سپردمت دل من از دوري تو به تنگ خواهد آمد

هرچند كه ميدانم اينبار اين سفر برگشت دارد.

دوري هر كسي برايم جبران پذير بود جز تو، درد هجران تورا بر اين دل درماني نيست،

مي روي... به ناچار مي روي.

باز خواهي گشت اما تو بگو من در اين مدت با اين دل چه كنم؟....ديگرشبها دل من با

چه كسي ستاره ها رو بشمارد؟...بهانهء تورا خواهد گرفت.

تسلي اين دل تو بودي.......

مهربون من...، ستارهء شبهاي من...، بعد از اين من و دل شبها به ياد تو ستاره ها رو ميشماريم

و اگر يكي ار آنها كم بياد، از نبود اوون دل خواهد مرد....

نمي دانم ولي اين ترس همانند بختكي بر روي قلبم سايه افكنده است...

تري از دوري تو، ترس از.....

مهربونم هميشه دوست دارم به خاطر داشته باشي قولي را كه آن شب به من دادي...

كه به غير از آن با اين ترس چيزي از اين دل و گل بانو باقي نخواهد ماند.

 

لینک ثابت |

تو کوچولو تر از مایی

86/04/01-2:59 -گلچهره

 

  نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم

  یه دختر بچه پنج، شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای؛

- سلام کوچولو ...

 سرشو برگردوند و لبخند زد

- سلام ....

 چشاش قهوه ای روشن بود، صاف و زلال ،انگار با چشاش داشت می خندید

- خوبی ؟

 سرشو بالا و پایین کرد

- اوهوممم...

- تنها اومدی پارک ؟

 دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد

- نههه ... اوناشن .. دوستام ...

 با انگشت وسط پارک رو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه ,

 یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن

 خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم

- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .

 سرشو به چپ و راست تکون داد

- نه , من ازاونا بزرگترم 

 ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود

 با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :

- شما نمی رین بازی ؟

 اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف میزد

- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ؛

 خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد

- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین , خیلی ...

 نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود

 نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم...!

- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ؟...

 دستشو برداشت و دوباره لبخند زد .

- ناراحتتون کردم ؟

 آب دهنمو قورت دادم و گفتم :

- نه ... اصلا , صداشون کن .

 از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :

- بچه ها .. بیاين !

 بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و از روی تاب پریدن پایین

- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟

 برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :

- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن ،آهو...

 گیج شده بودم ، اسم ندارم ؟!

 خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها ازراه رسیدن .

- سلام .. سلام

 جوابشونو دادم :

- سلام !

 پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی

همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی،

 پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :

- این آقا دوستته آهو جون ؟

 آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :

 این اسمش مانیه ، چهار سالشه ، دو ساله که مرده ،توی یه تصادف رانندگی ،

 اینم نسیمه ، پنج سالشه ،سه روزه که مرده ،...باباش ... باباش ...

( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )

 نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم

 و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود.

 آهو نسیم رو بغل کرد ، چشاش سرخ شده بود .

- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...

 با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه ،

 یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خورد حالم داشت بد می شد نمی تونستم

 چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم ،بگم :

- و تو ..؟

 آهو لبخند زد ...

- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی ،

 زن بابام منو انداخت اون تو و درو روم بست ،اونجا خیلی تاریک بود ,

 شبها می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ،یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم

منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .

 نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت...

 سه تا بچه معصوم , یعنی اینا ....اینا مرده بودن !

 نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید :

 - بریم آهو جون ؟

- ما باید بریم .

 به خودم اومدم ...- کجا ؟

 مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :

- اون جا ...

 آهو خندید و گفت :

- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه ,

 تازه سواریمونم میده...

...بچه ها خندیدن.

- اگه ببینیش عاشقش می شی...

چشام خیس بود ،خیلی خیس ، اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم ترمی شد

 فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :

- خدا ..خدا چه شکلیه ؟

 و باز هر سه تا خندیدند...

 آهو گفت این شکلی،.. دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن

 همونطور که می رقصید آواز می خوند،،، نسیم و مانی هم همراه آهو شروع به

 رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود

 رقص آروم و رویایی آنها را تماشا می کردم..... آوازی که آهو می خوند ,

  ناخودآگاه منو به یاد خدا می انداخت؛ خدایی که با بچه ها بازی می کنه....

 صدای آوازمثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد ........

 بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم....................

***

 چشمامو که باز کردم شب شده بود ،دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و

 تاریک بود و اثری ازبچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده

  بود و نمی تونستم چیزهایی که دیده بودم باور کنم ...

 نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد.

 سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود ,نزدیک هم ,و یکیشون پر نورتراز بقیه

 صدای آهو توی گوشم پیچید :

- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر***

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.