تبليغاتX
Dele_Bi_Taghat
Dele_Bi_Taghat

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

برای مهربون....

86/05/25-0:16 -گلچهره

 

 مهربون من، امشب از دستم رنجيدي،

 

 ولي بدان خود معناي اين حال عجيب را هيچ گاه نفهميدم،

 

 نمي دانم چيست كه هرازگاهي اينگونه به جانم آتش مي زند،

 

 هرچه مي خواهم بي اعتنا از كنارش بگذرم نميشود.

 

 اما اكنون غم سنگين تري را بر سينه ام حس ميكنم،

 

 غم ناراحتي تو.....

 

 فكر اينكه تو از من رنجيده ايي بيش از آن غم كهنه عذابم ميدهد،

 

 تو را به همان ستاره هاي چشمك زن قسم مي دهم...

 

 از گل بانو آزرده خاطر مشو.....

 

 مدتهاست قصد این را دارم که بر تو،راز زخم كهنه ايي را

 

 كه دوباره سر باز كرده را فاش كنم.....

 

 اما تحمل ناراحتي تورا ندارم....

 

 تو نيزدراين شرايط بارهاي سنگيني را بردوش ميكشي،

 

... و دل گل بانو راضي به اضافه شدن باري ديگر بر شانه هاي تو نمي شود.

 

 تو هميشه مهربونِ دوست داشتني گل بانو بوده ايي و خواهي بود.

 

 گل بانو را ببخش..........!!!

 

                

 

 

لینک ثابت |

86/05/23-22:36 -گلچهره

 

 يه مسافر كه نمي دونم برگشته يا هنوز در سفر بسر مي بره،، برام نامه داده،

 ديشب حال و هواي اين دلِ بي طاقت باز با خوندن نامه اش  ريخت به هم...

 

   چه کردي با من؟...

 

  ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...

 

  وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

 

  اما براي شنيدن چه کلامي؟...

 

  مي خواهم بنويسم...

 

  از تو..

 

 از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..

 

  مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...

 

  چه کردي با من؟... 

 

  چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...

 

 غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...

 

 آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

 

لینک ثابت |

86/05/23-22:3 -گلچهره

 

  نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی

 

  نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟

 

  نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت

 

  عاشق خودت هستم...

 

 

                      

 

 

لینک ثابت |

86/05/16-22:25 -گلچهره

 

 

یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت :

 

 کنارتم تا آخرش تا پای جون ...

 

ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون...

 

 ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون ...

 

 اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!!

 

ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون ...

 

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون!!!

 

حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون...

 

لینک ثابت |

86/05/16-0:28 -گلچهره

  

 گاهی حرفی نداری برای گفتن..

 

 گاهی دست هایت خالیست ،

 

 هم برا ی نوشتن وهم برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.

 

 حرفهایت در هم و بر هم می شوند. شکل هایت نا مفهوم !

 

 حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....

 

 اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!

 

 نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.

 

 نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی

 

 به تو تنه می زند ، نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند...

 

 فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود

 

 دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است روي قلبت رو بکنی و دور بیاندازیش.

 

لینک ثابت |

86/05/16-0:7 -گلچهره

 

 من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم

 

ولی خدایی که قابل لمس باشد دیگر خدا نیست.

 

اگر هر دعایی را هم اجابت کند.... همینطور.....

 

    همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که

 

    عظمت دعا بیش ازهر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده

 

نمی شود.

 

    و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.

 

 این راهم دریافتم که آموختن دعا, آموختن سکوت است و

 

 عشق فقط از جایی شروع میشود که دیگر هیچ انتظاری

 

 برای هیچ چیز وجود نداشته باشد.

 

"عشق" تمرین "نیایش" است

 

و " نیایش" تمرین "سکوت".

 

 

لینک ثابت |

86/05/06-0:46 -گلچهره

 

   

 

 

لینک ثابت |

اما نمی شود…

86/05/06-0:1 -گلچهره



 دلتنگ با توبودنم اما نمی شود

 

 بغضی نشسته توی دلم وا نمی شود

 چشمت هزارجمله به من گفت.ناب ناب

 چشمت هزارجمله که معنا نمی شود

 این هم قلم. دو بال برای خودت بکش

 یا می شود که پربکشی یا نمی شود

 هی فکرمیکنم که غزل دست وپا کنم

 دستم به احترام قلم پا نمی شود

 بوی مرامی دهی ولی.....

 من مانده ام چرامن وتو ما نمی شود؟

 من درکلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه

 وقت مرورآب وبابا نمی شود

 من بلدم بخشتان کنم

 خورشید. نه. ستاره. نه. اینها نمی شود

 اسم تو روی لبم بود.غیب شد

 ماه. نه. مهربان. نه. ای وا نمی شود

 من گریه ام گرفته. به من صفرمی دهید

 فرداجواب می دهم. آیا نمی شود؟

 فردا ولی به میمنت چشم های تو

 مهمانی است نوبت املا نمی شود

 فردا دوباره نام تورابخش می کنم...

 فردا دوباره بغض دلم وا نمی شود.......... 

 

لینک ثابت |

86/05/05-23:33 -گلچهره

 

 مي دوني آدما بين الف تا ي قرار دارند .

 بعضي ها مثل "ب" برات می میرند

                       مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت مي شوند،

                       مثل "م" منتظر مي مونند،

                       تا يک روز مثل "ي" يارت بشن

 

     

 

 

 

لینک ثابت |

سخته

86/05/04-0:25 -گلچهره

 

سخته بخوای همهء دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی

همهء دردهاتو شکل حرف در بیاری....حرفها رو شکل کلمه....

کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته.....

زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته

مجبورم بنویسم... این جا....

برای دفن کردن حرفهام...دردهام...بغضم...

فقط به خاطر اینکه خفه نشم... من باز دلم گرفته و تنهام....

 

لینک ثابت |

آخرين زنگ دنيا كي مي خورد؟

86/05/03-22:28 -گلچهره

 

آخرين زنگ دنيا كي مي خورد؟

خدا ميداند ولي....................

آن روز كه آخرين زنگ دنيا مي خورد ديگر نه مي شود تقلب كرد،

و نه مي شود سر كسي را كلاه گذاشت.

آن روز تازه مي فهميم دنيا با همه بزرگي اش از جلسه امتحان هم كوچكتر است.

آن روز تازه مي فهميم كه زندگي عجب سوال سختي بود!

سوالي كه بيش از يك بار نمي توان به آن پاسخ داد.

خدا كند آن روزكه آخرين زنگ دنيا مي خورد، روي تخته سياه قيامت

اسم ما را جزء خوبها بنويسند.

خدا كند حواسمان بوده باشد و زنگهاي تفريح آنقدر در حياط نمانده باشيم،

كه حيات يادمان رفته باشد.

خدا كند كه دفتر زندگيمان را جلد كرده باشيم

و بدانيم دنيا چرك نويسي بيش نيست.....!

 

لینک ثابت |

86/05/03-19:29 -گلچهره

  

  

لینک ثابت |

86/05/02-0:14 -گلچهره

 

 مهربانم سلام

 

 بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست


 ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی قبل از طوفان وجودم را

 

 فرا می گرفت بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را...........

 

 اما این بار بی حضور تو........عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام

 

 این روزها دگر چشمم نمی گرید

 

 این روزها دلم می گرید


 
کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من

 

 نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست

 

 اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند

 

 سست و خسته و خموده ام

 

 بی اختیار برایت می نویسم ....چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است


 می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست

 

 اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو

 

 حرفهایم بی پاسخ می ماند


 نگاهم در تاریکی پوسید..........و بغض راه گلویم را بست .........

 

 و قلبم سرد شد..........و ذهنم آب شد،

 

 همه چیز در درونم از هم گسست جز حضور تو

 

 تنها به من بگو تا به کی نامه های بی جواب را در گنجینه این خانه

 

 بسوزانم تا کسی نفهمد که من تنهایم

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.