جاده آغاز سفر است.
وقتي تصميم ميگيري تا در مسيري كه تعيين كرده حركت كني،
اين تو نيستي كه قواعد را تعيين ميكني،اين جاده است كه تورا در بي انتهايي ِ
خود گيرمي اندازد. در اين بي انتهايي، تو هم نفس با وجب به وجب راه با
كوه و كوير و دشت و جنگل ميشوي.اصلا احساس قرابت ميكني،
از كالبد خود بيرون ميزني تا لحظاتي با روايت جاده و سفر هم كلام و
هم نفس شوي. اين اشتباه است كه فكر كني تو مسيرت را مشخص كرده اي
در جاده كه باشي، راه هماني نيست كه تو پيش از حركت مشخص كرده اي.
پا گذاشتن در جاده و مسافر شدن، فراترازرسيدن ساده به مقصدي معلوم است.
جاده يك راز است كه بايد مرحله به مرحله آن را كشف كني،
مثلا سرت را بگذاري روي شيشه و چشم بدوزي به بيروني كه لحظه به
لحظه تازه تر ميشود و تصاوير گريزانش از مقابل چشمانت
به آني محو مي شوند و جاي خود رابه تصاويري تازه تر مي سپارند.
اينجا جاده است، راه است، بخشي از زندگي توست.
هر كجاي زمين خدا كه باشد، تو مي شوي مسافر جاده هاي جهان.
در مسيري كه راه تعيين مي كند تا انسان رااز ملال و يكنواختي زندگي ِ
روزمره شهرهاي خاكستري نجات دهد.
جاده نجاتت ميدهد تا براي يك بار ديگر خودت را پيدا كني.
چشمانت از شيشه خودرو، از شيشه اتوبوس،از پشت شيشه قطاربا
پست و بلند زمين هماهنگ ميشود،جفت و جور ميشود.جاده خيز بر ميدارد،
تو در جاده راهي سفري و سفردر تو ادامه پيدا ميكند.
آنجاست كه سفر با وجب به وجب خاكي كه پشت سر نهاده اي ميشود يك خاطره،
ميشود بخشي از دغدغه ات كه هرچند وقت يكبار تكرار كنان از راه مي رسد
و رؤياي آن تورا نيز با خود مي برد.
ما در هر سفري كه هستيم، نا خودآگاه هم كه باشد بزرگتر مي شويم.
كافي است سرت را بچرخاني و در پيرامون جهان تازه اي كه هستي دقيق تر شوي.
به ظرافت آن رفتار توجه كني، آن قوم تازه را بنگري، از اين لهجه دلنشين و آن
رفتار صميمي مردمان سرزمين ات لذت ببري.
كافي است سرت را بچرخاني و چشمانت را باز كني.
اينجا شهري است با آئين هاي بي شمار،
آنجا كوير است با خاك و آفتاب بي دريغش،
آنجا كوهستان است با سلطنت عقابان با شكوهش،
اين طرف درياست با مردان ماهيگيرش كه آواز خوان طوفان و تنهايي شده اند.
برو به جنگل روبه رو بر خس و خاشاك درختان پا بگذار،
برو و خاك كوبر را با هرم گرمايش در دستانت بگير،
بگذار تنفس گرم خاك دستانت را بسوزاند كه مرد و زن كويري در ميان همين
هرم گرما به دنيا مي آيند و ياد ميگيرند كه چگونه از كوير گل برويانند.
برو به ديدار دريا، آنجا كه ماهي دارد.
برو به شهري كه از درو ديوارش شعر مي بارد.
اينجا شهر ديگري است، آنجا روستايي است با چنارهاي بلند وانار و
پرندگان بي نظيري كه انگار بر شاخه درختان مي رويند.
سفر تورا كشان كشان به جايي دعوت ميكند كه؛
خشت و گل از حكومت ابدي تاريخ سخن مي گويند.
سفر برايت از شهرها و روستاهاي بيشماري مي گويد كه؛
در برابرت قد مي كشند و هماورد مي طلبند.
جاده برايت لب باز ميكند و نقالي آغاز ميكند.
جاده حكايت هاي بي شماري دارد.نقال شيرين سخن اش از حكايت ِ
آمدن و رفتن سخن ميگويد.
اين احساس اما براي همگان به يكسان تجربه نمي شود.
آنكه آهسته و آرام مي رود، از زندگي ِسفر نكات بي شماري مي آموزد.
آنكه سفر نه برايش بهانه كه لازمه رسيدن به كارهاي ديگري است،
نوع نگاهش متفاوت است.او چشم مي بندد.
پرده اي بر روي شيشه مي كشد تا جهان از برابر ديدگانش محوشود.
نمي رود،مي تازد تا برسد و برگردد.....
