
او نمي داند جعبه جادويي همهء دنياي من است،
او نمي داند من در جعبه جادويي احساس باران را جا مي دهم،
وقتي قطرات باران روي پشت بام پاي كوبي ميكنند...
او نمي داند در جعبه جادويي ام، آخرين نگاه خورشيد را؛
قبل از كسوف بزرگ جا ميدهم، ياقوت سرخي را كه در آفتاب ميدرخشد
يا مزرعه ايي از گل هاي آفتاب گردان راكه تنها معشوقشان خورشيد است...
در جعبه جادويي ام، نگاه منتظر ستارهء تنها از اعماق شب كه چشم به زمين
دوخته تا شايد گمشده اش سر به آسمان بردارد و چشمك اورا نظاره كند را،
جا داده ام.
او نمي داند در جعبه جادويي ام آتش مهر و علاقه شعله ور است...
او نمي داند در جعبه جادويي ام احساس هاي رنگارنگ جا داده ام...
در جعبه جادويي ام مهرباني با طعم شكلات جا داده ام....
او نمي داند شكلات مهرباني را تنها در جعبه جادويي من مي تواند پيدا كند.
جعبه جادويي ام را از سفت ترين خاك و از سردترين آب ساخته ام،
و لولاهايش را از مرگ و زندگي درست كرده ام...
جعبه جادويي ام وسط زمين و آسمان شناور است...!!