ستــــــــــاره من....
بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
درون خود می بلعد ،
تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامت تنها اسمی باشد کــــــه
در دفتر عاشقانه هایم به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبم تو باشي
و هرگاه تنها شدم تورا ببینم
و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم كه تا آخر عمرم عاشقت بمانم...