گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري؛
يه دوست،
كه وايسه روبه روت، تو چشمات نگاه كنه و محكم بزنه تو گوشت
تو دستت رو بذاري روي گونت ودوباره نگاش كني
ببيني كه خشمگينه ، از دستت عصبانيه
توي اخم هاي صورتش ببيني كه دوستت داره
ببيني كه دوستته،
كه نگاش كني، ببيني همون جوري كه دستت روي
اون صورتيه كه اون بهش كشيده زده،
كه بهت بگه « تو چته؟ بسه، به خودت بيا! تو چته؟ »
كه سرت فرياد بكشه -
كه تو يهو بلرزي، كه بري بغلش، كه بغلت كنه،
همون دستي كه كوبيد توي صورتت رو بذاره روي سرت،
توي موهات، كه سرت رو فشار بده تو گودي شونش،
كه تو چشمات و ببندي و روي شونش گريه كني،
و با خودت فكر كني كه « تو واقعاً چته...؟ »