تبليغاتX
Dele_Bi_Taghat
Dele_Bi_Taghat

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

لذت غمگین بودن

87/11/27-23:2 -گلچهره

 

چند وقتی است آنقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت غمگین شدن را نیز ندارم.

نمی دانی که چقدر لذت دارد، لذت غمگین بودن را می گویم.

ولی نه هر غمگین بودنی... غمگینی که برای تو باشد لذت دارد.

اصلا هر چه که برای تو باشد لذت دارد.

 ولی نمی دانم چرا این غمگین بودن لذتی بسی بزرگتر دارد برای من؟!!

نمی دانم، شاید ...

شاید برای اینکه باز امیدوارم. امیدوار به تو رسیدن. امیدوار به تو فکر کردن.

شاید هم نه ... فقط دل خوش کردن است. ولی در هر صورت دوستش دارم.

آدمها گاهی برای خالی کردن خود دنبال بهانه ای هستند .

بعضی وقتها با یک حادثه معمولی، بعضی وقتها با یک زیارت،

بعضی ها در جمع، بعضی ها در خلوت.

بهانه من برای خالی کردن خود در خلوت تویی و غم تو.

نه اینکه ازغمی که تو داری نه! که اگر بگویم آری دروغ گفته ام.

نمی گویم از غم هجران تو، که اگر این را نیز بگویم باز دروغ گفته ام.

توصیفش شاید بشود همان لذت غمگین بودنی که گفتم.

ولی این را می توانم بگویم که این غمگین بودن برای توست،

ولی چگونه؟ خود نیز نمی دانم... گاهی وقتها فکر می کنم؛

یعنی آدم اگر کسی را دوست داشته باشد و به آن برسد،

بعد از آن لذت غمگین بودن چه می شود؟ جای خود را به کدام لذت می دهد؟

نمی دانم،هنوز به جواب نرسیده ام...

ولی شاید مثل الان که وقت تجربه این لذت را ندارم،آن موقع نیز وقت نداشته

باشم!.. شاید آنقدر لذت های دیگری وجود دارد که دیگراین لذت را لذت به

حساب نخواهم کرد؟ شاید ...

ولی به قول معروف باید حال را چسبید و این حال به من می گوید؛

لذتی بالاترازلذت غمگین بودن نیست. می خواهم الان غمگین تو باشم.

نمی خواهم به هیچ چیز دیگر فکر کنم. فقط و فقط غمگین تو باشم.

 

لینک ثابت |

فقط كمي

87/11/15-0:6 -گلچهره

 

 تو چه مي داني اين دل كه پشت پيراهني از گل سرخ پنهان است،

چقدر دلتنگ توست؟ اگر ديواره ي دهليزهايش را ببيني كه با نام تو تزيين شده،

اگر صداي تند وهيجان آلودش را بشنوي،

آنگاه شايد كمي- فقط كمي-او را درك كني.

تو چه مي داني كه اين چشم كه از ميان تيرهاي مژگان وكمان ابروان

ردپاي تورا دنبال مي كند، چقدر مشتاق ديدار توست؟

اگر خود را در آيينه اش تماشا كني و رودهاي گرمي كه دمادم از آن جاري

ميشوند ببيني آن وقت شايد كمي - فقط كمي - به او حق بدهي.

 نه، تو اينها را نمي داني. اگر مي دانستي حتم داشتم حتي يك لحظه هم مرا

با غم هايم تنها نمي گذاشتي و دلت نمي آمد كه شعر هايم را نخواني.

كاش مي دانستي كه هر قطره باران آيينه اي است كه مي تواني

عشق مرا به خودت در آن ببيني،

آنگاه در روزهاي باراني هيچ گاه از قاب پنجره كنار نمي رفتي.....

  

 

لینک ثابت |

دوستی

87/11/11-17:20 -گلچهره

 

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ای است،

هول هولکی و دم دستی.

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند، خاطره نمی شود،

فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمیکنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو.

این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی،

برای جوکهای خنده دار تعریف کردن،

برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز، برای خاطره های دم دستی ،

اولش هم حس خوبی به تو می دهند.

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ، 

می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر میکنی خوش بحال ترین

آدم روی زمینی فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از

یکی،دو ساعت میشود رنگ قیر، یک مایع سیاه و بد بو که چنان به

دیواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای!

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.

باید نرم دم بکشد، باید انتظارش را بکشی، باید برای عطر ورنگش منتظر بمانی،

باید صبر کنی، آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی،

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک،خوب نگاهش کنی...

عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی و زندگی کنی.

   

 

 

 

لینک ثابت |

سكوت

87/11/11-17:8 -گلچهره

 

سكوت ، نگاه ، تو ، من
هستم ، تو هم هستي در كنارم
اما، سكوت بر لبانت جاريست
جاري چون رود ...
كلمات در ذهنت ، اما با زبانت دشمن
بگو ، دوباره صدايم كن
دوباره در ذهنت مرا به ياد بياور
اسمم ، يادم و نوشته هايم تقديم به سادگي مهربان نگاهت
نگاه كن ، ببين چه ساده شكستم
چه ساده و تنها
در بيچاره ترين روزنه هاي اميد ،
به فراموشي سپرده شدم
ببين منم نشسته به زانوي غم
سکوت ميفروشم و لبخند ميخرم
اسمم سكوت ، رازم سكوت ، جانم سكوت
همه چیزم قربانی نگاهت باد
نگاه كن كه مدتي است نديده اي نگاهم را
تو ، هستي ، من هم

تو هستي ، تا صدا فرياد ميزند هستم
تا به من ميخندي ، تا مرا ميبيني
تا صدايت هست ، هستي ، باش
اكنون من ، تنها ،در زمزمه سرد زمستان
به ياد تو سكوت ميفروشم
اكنون من در زاويه تاريك زندگي
با ياد تو ستاره هاي سفيد قالي را بهم گره ميزنم
و ميخندم به تو ، به خودم به تمام آرزوهايم
تنها اين معما مرا مي آزارد : اگر سكوت تمام شد چه بايد كرد ؟

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.