باران را خيلي دوست دارم.
خيلي بيشتر از آنچه تصورش را بكني.
همينقدر بگويم كه وقتي باران ميبارد امكان ندارد مرا زير سقف ياهرسايه بان
ديگر ببيني. باران كه مي آيد؛عاشق مي شوم عاشقترازهميشه و شروع مي كنم
به كوچه گردي. كوچه هاي غربت،اگر چه عاشقانه نيست،
اما ترانه هاي من از آنجا به معراج عشق مي روند.
خيلي وقت است كه باران نيامده خيلي وقت است كه از فرق سر تا عمق كفشهايم
خيس نشده، خيلي وقت است كه ترانه هاي باراني نگفته ام.
خيلي وقت است كه تو را نديده ام .
پاييز ديگررسيده است و بازباران خواهد باريد تو هم كه ميايي!
پس، ديگرهيچ چيزي براي گريه كردن كم نخواهد بود.
منتظرت مي مانم تا تو بيايي و من زيرباران- خيسِ خيس،
به تو بگويم:" دوستت دارم"
